خانه آشنا
هوای یک غزل ناب، در
هوای نفس نشسته در سر من، باز یاد
های نفس رها نه می کند ام هرچه
بی خیال شوم خراب کرده مرا داغ و
ماجرای نفس تمام شادی و لبخند من از
آن اش باد به جان من بشود درد دست
و پای نفس و در نبود نفس زندگی که
ممکن نیست خدا سرشته دلم را فقط
برای نفس نفس تو نیستی و فکر و ذکر
من شده است مرور خاطره در بین و
لابلای نفس کجاستی که خبر از دلم نه
می گیری ای میلی، نامه ای، زنگی،
بگو کجای نفس؟
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
18:16 توسط آصف آشنا| |


