تبليغاتX
خانه آشنا
خانه آشنا

 

 

پاییز که می رسه دلم شور می زنه، خودم هم نه می دانم چرا ای طوری میشوم. فقط دلم شور می زنه و حس شبیه یک غربت سنگین ویران و پراگنده ام می کند. هر لحظه دلم میشه به جاده های خاکی کابل بزنم و بی هیچ آدرسی بگردم. همیشه این فصل سال فکر می کنم می آیی و  مرا جمع جور می کنی. ولی چقدر میشه آدم به خودش دروغ بگوید، راست اش هنوز دلم برایت تنگ می شود.کی می داند پشت شور زدنهای ویران کننده دلم تو نیستی؟

 

برای تو چه‌قدر بی‌نشان و دربه‌در ام

برای تو چه بلا که نیامده به‌سرام

برای تو منِ ولگرد مثل سگ شده ام

نمانده هیچ‌کس این روزها به دور و برام

برای تو ز خبر، روزنامه، دانشگاه

و از تمام حساب و کتاب بی‌خبر ام

 تو مثل پودر و تریاک حل شدی به رگ‌ام

من از تو جان به سلامت بگو کجا ببرم

برای تو چه‌قدر زجر دیده این دل تنگ

چه غصه‌ها که نمانده همیشه سربه‌سرام

به حرف مادر من "عاشقی خریت هست"

قبول می کنم، آری! همین که خیلی خر ام

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:1 توسط آصف آشنا| |