تبليغاتX
خانه آشنا
خانه آشنا

تو ماه نه، تو گل نه، تو ماهی نه، تو صدف

تو چیستی که این همه خوب ای، بگو صدف

من خس به روی آب ام و تو در زلال‌ها

کی می‌شود نشستن ما روبه‌رو صدف

هر لحظه را حسودی من می‌شود به آب

هر لحظه، او که می‌کندات شست‌وشو صدف

تو مثل شیر و خامه‌ی صبحانه، تو شکر

مثل تو هیچ نیست در این سمت‌وسو صدف

جرات نمی‌شود که تو را آرزو کنم

اوج حماقت است چنین آرزو صدف

تو آن‌قدر ظریف و لطیفی که در تن‌ات

غفلت نکرده است خدا قدر مو صدف

دانشکده شکوه ندارد بدون تو

یک دم بمان برای دل من، نرو صدف

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:49 توسط آصف آشنا| |

 

 این مثل من

انگار بخش زندگي ام گشته اين سرك

اين خسته و شكسته و زخمي همين سرك

 حالا منم قدم به قدم خاك پاي تو

ديگر مرا شمار بكن نازنين سرك

 اين مثل من وجب به وجب كند و كپرك است

در هيچ جا شبيه ندارد چنين سرك

 روي غرور من چقدر راه مي روي

روي غرور من نه، به روي زمين، سرك

 با تو شروع مي شوم هرصبح با تو ختم

هرشام پيش خانه ات از آخرين سرك

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:36 توسط آصف آشنا| |
 

سلام همه!

زندگي هم عجیب تحولاتی كه ندارد. شايد ده سال بيشتر مي گذرد كه با مفهوم تاريخ مصرف آشنا هستم. اولين بار زماني بود كه از يك دارو خانه تابليتی را به خانه آورده بودم كه تاريخ مصرف اش گذشته بود و بعد دو ساعت پياده روي كردم تا تابليت تاريخ دار بياورم. بگذريم بقيه اين قصه باشد براي خودم.

ديروز متوجه شدم كه اگر منتظر چاپ شدن دفتر شعرم بمانم تابستان مي گذرد و تاريخ مصرف شماري از ديوانه كاري هايم مي گذرند. راستي تا تابستان ديگر مي آيد کی زنده کی مرده. كي مي داند تابستان دگر من زنده هستم براي روي صفحه ماندن اين شعر يا نه و از كجا بدانم كسي كه بايد بخواند تا تابستان ديگر ... نه نه دهانم بسوزد خودم در يكي از حمله هاي انتحاري بميرم و تو زنده باشي تا كابل بي ديوانه نه ماند.

 

 دیوانه

تابستان دم کرده‌ی کابل مرا می خورد

موهایت را زنجیر نه باف

بگذار باد سرمستی کند

پیرمرد25 ساله کنار پنجره در انتظار شمالک است

موهایت را زنجیر نه باف

رهایش کن  

سالهاست زنجیری بودن هویت خوبی نیست

می خواهم آشفتگی ام را به خیابان بزنم

 به خیابان‌های شلوغ

به خیابان های کثیف

به خیابان های که به احترام عبور کاروان هیروین ساعت ها بند می مانند

مو هایت را زنجیر نه باف

دیوانه ها را دگر زنجیر نه می زنند

که کودکان کوچه سرگرمی داشته باشند

موهایت را ...

رهایش کن

می خواهم آشفتگی ام را به خیابان بزنم

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:21 توسط آصف آشنا| |