خاطره دو تا پیاله ی خالی دو تا بدن بی حال و مانده ایم دو تایی ز می زدن بی حال من و نگار دو تا غرق هم دو تا وحشی من و نگار برون از دو پیرهن بی حال و لب به لب شده افتاده ایم روي به هم دو تا خراب و تراب از تماس تن بی حال دو دست سست عرق کرده دور گردن من و دور گردن او دست های من، بی حال دو ساعت است که ما پیچ خورده ایم به هم بدون هیچ ...، بدون گپ و سخن، بی حال تو قندهار عشق منی ... من وحشت ام ترور و غم و انتحاری ام از زندگی و هستی بی تو فراری ام چندیست مثل ماهی در آغوش ساحلی گل کرده است در پی تو بیقراریام برگرد موج سرکش وحشی، به سوی من تا کی مرا به حال خودم می گذاریام برگرد تا شنا بکنم روی سینه ات دنبال شیرماهی تو من شکاری ام بگذار تا فرو بروم در درون تو دگر نمانده حوصله و برد باری ام تو قندهار عشق منی، با گل انار پایان بده عزیز، به این بی بهاریام بگذار تا انار ترا دست چین کنم آخر چرا مزاحم خود می شماریام.
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت
11:44 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت
10:51 توسط آصف آشنا| |


