پنج عصر مچ دستات را زل که می زنی اندوه گنگی در رگهایم می دود نبضم هم ضرب میشود تپش چشمهای ساعتات را چای را زود زود سرمیکشی چای را موهایت را جمع و جور که می کنی ذهنات دروغ میبافد سوالهای اهتمالی مادر را که سرویسها جا ندارند که راهها بند اند که کوچه گل دارد پا میشوی مهماندار پیر قهوه خانه اندوه اش را آه میکشد مهماندار پیر قهوه خانه حالا چهار چشم گام هایات را قدم قدم قدم پلک میزنند تو رفتهی و پنج عصر سیگار بی تائثر می شود اندوه تلخ شاعر را. 24 قوس 86 کابل
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت
16:26 توسط آصف آشنا| |


