وقتی نه می یایی و بیشتر انتظارت میشومِ خیلی دلم می گیره. انیکه این جا می نویسم گناه مه نیست لج بازی های تو کار را به این جا ها می کشانه. جامه نارنجی! گناه من نیست!! تو لج کردی و با من چت نه کردی دلم را از غم ات راحت نه کردی مه در سه سال هر کاری که کردم تو هرگز با دلم عادت نه کردی بی تو همه جا شام و سحر بیرنگ است آدم همه اش با دل خود در جنگ است وقتی که نی ای تو خوب تر می فهمی آ دم چقدر دل اش برایت تنگ است نشستی شوری در جانم به پا شد تبی گنگی در اندامم رها شد چه افسون کردی دختر با نگاهت دل سنگ ام به عشق ات مبتلا شد بیا روزی از این کوچه گذر کن و پیش از آمدن ما را خـبر کن مرا بیچاره کردی دفعه پیش بیا بیچاره ات را در بدر کن * * * تو ناز و عشوه را از سرگرفتی دوباره با دلم سنگر گرفتی برای این که زنگ من نیاید تو ظالم نمره ی دیگر گرفتی 18- عقرب انتحار چشم چپ اش پرید، دل اش بیقرار شد شاعر دچار وهم و شک ناگوار شد مالید چشم، دست خودش بوسه کرد گفت شاید دوباره قسمت من یک قمار شد حتماً در آن معامله هم باخت با من است خوش شانسی ام نیامده در ره شکار شد یک لحظه بعد گفت، خرافات! خنده کرد بر قسمت و قضا کمی بی اعتبار شد یک لحظه بعد دلهره اش باز جان گرفت وهم اش میان ذهن و دل اش ماندگار شد لم داد روی چوکیی دانشکده نشست در انتظار دیدن روی نگار شد شاعر ندید یار خودش را میان صنف شاعر دل اش تپید، دو چشم اش چهار شد □ استاد پیش تخته ی صنف ایستاد و گفت دیروز عصر صنف شما داغدار شد دیروز عصر شهر تکان خورد حمله شد گلچهره نیز طعمه ی آن انتحار شد شاعر به روی چوکی خود هاج واج ماند صبح سه شنبه در نظراش شام تار شد شاعر ز جا پرید، تکان خورد، چیغ زد با این خبر به مغز سر اش انفجار شد. 18 عقرب 86 کابل بهانه از چشمهایت تردید و ترس و دلبستگی را همزمان می خوانم وقتی به این سنگینی و سکوت کنارم مینشینی زل نزن نازنین ! آواز ات را بیرون بده عشق با واژه و صدا جاری می شود و سنگ وقتی سرازیر شدن از دره بیشتر احساس می شود از سنگینی ات صدای بر آور لبهای که نمی خندند ارزش بوسیدن ندارند با شکر خندی سکوت ات را بشکن و بهانه ای! تا شیرین دهانی ات را مکیده باشم. دو دل پشت دو کلکین بی قراره دو کلکین جلوه گاه هر دو یاره الاهی شهر کابل در بگیره که در هر خانه یک دل در حصاره. کاغذ بیخط بگذار دوباره از تو بگویم وتمام لحظههای رود وارگیات را در زندگی آشفتهی مردی در یک سکوت طولانی تا کودکیهایم مرور کنم بگذار دوباره از تو بگویم تابستان فرصت خوب است برای آب شدن بغض های منجمد شده در جنوبی ترین قطب زندگی این مرد همیشه عاشق با رفتنات زندگیام کاغذ بی خط است که به درد چتلنویس مشقهای شبانهی کودک همسایه هم نمیخورد برای یافتن چشمی به شباهت نگاه تو چقدر بیهوده پیادهروی کنم امتداد خیابان های آلودهی کابل را حلاوت لبانات در ذهنم زنده که میشود جنون میگیرم یاد بوسههایت بخیر از دست دادن دستهایت جبرانناپذیرترین ارزش زندگی این مرد آشفته است در آخرین ایملات نوشته ای: " نبودنم را با حضور گرم روسپی شبانه جبران کن و .... بعد از مادونا مینویسی و ... " دعوتم میکنی به واقع بین بودن و نمیدانی واقعیت زندگی مرا با خود برده ای ......................................................... بگذار دوباره از تو بگویم زنانی که در عشق شکست میخورند فیمینیست میشوند و مردان شکست خورده اپوزسیون دولتهای که فکرمیکنند مشروعیت ندارند این حرف سادهی نیست که اپوزسیون حاکمیت مشروع زندگیام هستم بگذار دوباره از تو بگویم "چامسکی" اگر به عاطفهاش می رسید کاری به حکومت زور در امور جهان نداشت چه میدانم؟ شاید قاطعیت " قسیم اخگر" ریشه در سرخوردگی عشقی داشته باشد که هیچ وقت با مناش در میان نگذاشته است پراکندگی و خشونت زندگی مرا پیوند عجیب است بارفتن تو چقدر دروغ بگویم که حال من خوب است زنانی که بعد از تو تجربههای مکرر زندگی من اند مسکنهای بیش نیستند، برای این درد ناعلاج که ترا از زندگیام گرفته اند روزگار اگر دست من بود ترجیح میدادم جزامی بودم یا مصاب شدهی مورفین و از اولین بیماران ایدز در کابل بگذار دوباره از تو بگویم زندگی بدی ندارم خبری خاصی نیست بعد از تو فقط فضای خانهام بوی پلچرخی و گوانتانامو میدهد حالا قرنهاست که من پراکنده ترینم و هیچ کس مرا نمیفهمد. تابستان 86
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت
15:54 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت
15:44 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت
15:7 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت
17:18 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت
16:10 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت
16:4 توسط آصف آشنا| |


