زیبای همیشه درگیر با این دل سرگشته ! حد اقل روزی بیا در خانه آشنا را به انگشت نوازش بزن تا سکوت سهمگین دلم را شکسته باشی. بیا و این همه دریغ را از میان بردار که دست های اندوهگین ام تشنه ی رازهای نهفته در انگشتان توست. راستی روزی اگر خانه آشنا را فروغ بخشیدی یادت باشه ننویسی تشکر چون ... عزیز! حرفهای نه گفته دستانت را دریغ نکن بگذار انگشتانت را در عبادت زیبای و عشق دانه دانه دانه تسبح کنم، و لبانت را در بوسه های مکرر ورد بخوانم عزیز، دریغ نکن حرف های نه گفته دستانت را بگذارانگشت هامان نجوا کرده باشند تمام حرف های هرگز گفته نه می شود عاشقانه را، عزیز عزیز عزیز بگذار انگشت ها مان غزل بیبافند روایت ممنوع اندام هامان را. 4 جوزا 86 نه می دانم چرا این گونه باید کنار هم ولی بیگانه باید به تقدیر من و تو کی نوشته دچار غم، خراب سینه باید. *** نه می دانم چرا این گونه باید کنار شانه ام بی شانه باید بیاامشب که می خواهم بی پیچی میان بازویم مستانه باید . نه بند این دکمه پراهن خود مکن اوبال من بر گردن خود فقط محس رضای باهمی ها بیا پرکن دو دستم از تن خود . 6 جوزا 86 کشیدی دکمه ها را باز کردی به سمت باورم پرواز کردی میان بازویم با شور و مستی عجب غوغای نو آغاز کردی . *** غزل خواندی مرا شاداب کردی دل پر عقده ام را آب کردی دو دست ات را ز اوج مهربانی به دور گردنم قلاب کردی. 7 جوزا 86 نگاه و خنده مستانه داری لب جان بخش چون پیمانه داری از آنروزی که خوردم زخم چشمت همیشه در دل من خانه داری. * * * کمی آتش،کمی آیینه داری دل سنگی میان سینه داری توبا عشق کشی و بی وفایی عزیزم عادت دیرنه داری. * * * الا دختر تو بوی ناک داری به جانم ریشه همچون تاک داری مرا معتاد کرده بوسه هایت به لب هایت مگر تریاک داری. * * * تو رسم دلبری را یاد داری همیشه بر دلم بی داد داری جفا را، ظلم را، عاشق کشی را به مثل آب خوردن یاد داری. * * * به این خوردی قد شمشاد داری جفا را از کجا تو یاد داری ؟ برای قتل و آزار دل من مشاور داری یا استاد داری؟ * * * دلم در عشق تو جان میته دختر خدا و دین و ایمان میته دختر تبسم بر لبان ات لهجه دارد دهان ات بوی تهران میته دختر. 8 جوزا 86 چه میشه کرد وقتی دل آدم می گیره و آن وقت دنبال بهانه می گرده و می گرده و می گرده بعد از یک ولگردی خسته کننده بازمی آید سر روی زانوهای از نفس افتاده اش می ماند. برای من شعر از همین جا شروع میشه. شاید این تنها راهی برای تخلیه شدنم هست. برای من شعر بودن و نبودن این ها زیادی هم مهم نیست. مهم اینه که همین ها مرا سبک می کند. بعد از ریختن این ها روی صفحه حس می کنم در سینه ام جا برای تنفس خالی میشه. ابراهمی عزیز! تشکرکه از شما متوجه می شوم بیت های روی این صفحه وجود دارند که درست مثل من دچار بحران توازن هستند. خوب، قصه این است که بی تعادلی و بی وزنی این بیت ها شاید ریشه در بهم خوردگی تعادل و آرامش این دل لعنتی داشته باشد شاید هم هزار دلیل دیگر. اولین قرار می مانم کنار خیابان کرولا در یک چشم به هم زدن ترا می برد می مانم دور می شوی می مانم دور می شوی ، دور تر دور تر دورتر ، و من آرام آرام آرام حل می شوم در سنگ های گل آلود کنار خیابان، رفته ای مانده ام رفته ای سیگار پیش از آتش زدن سنگ ریزه یست میان انگشتانم که با هر پک زره زره زره حل می شود در من در سنگ های کنار خیابان، تو رفته ای رها کرده ای مرا پیش از اولین تجربه عاشقانه ات در پراکندگی ام کنار بیروبار ترین خیابان، رفته ای مانده ام رفته ای مانده ام پراکنده تر از لحطه های پیش از آمدن ات ، تو رفته ای کابل بارانی و من خل شده ام در سنگ های گل آلود کنار خیابان. 15 حمل 86 ماه رو سری آبی ات آسمان زیبا ماه را در میان گرفته است. 18 حمل 86 مزاحم انگشترات را دور بی انداز بگذاردست هایم با انگشتانت احلی تر شوند. 5 ثور86 بادام عینک نزن قحطی بادام را نه می شود تحمل کرد لبخند که می زنی دهانت عطر شگوفه بادام می دهد. 3 جوزا 86 عشق خیالی جمعه دانشگاه بی تو سخت خالی می شود جمعه می دانی دل من درچه حالی می شود جمعه بی تو این زمان لعنتی می ایستد بی تو بودن لحظه ها مانند سالی می شود جمعه ها آری دیگر این عاشق آشفته حال در نبودت غرق یک عشق خیالی می شود می نویسم جمعه ها حل معمای غم ات صفحه ها پر از جواب خانه خالی می شود های مغروری دوچشمان که لطف خالق است قلب سنگ ات از غم من هیچ حالی می شود نازنین! در ازدحام شهر چشمانت دیگر کم کم این دل کوچه گرد و لاوبالی می شود . 7 جوزا 86 سلام نمی خواستم آنچه را برای تخلیه کردن درونم می نویسم، روی این صفحه بریزم. شاید اف لاین دوست خوب، خوب، خوبم ابراهیمی عزیز "غلام رضا" کارش را کرد و من آمدم عضو خانواده بیکران وبلاک نویسان شدم. پس بدون مقدمه به همه تان تبریک. زیاد جدی نگیرید درون آمد ما همین طوری هست دیگه هیچ کارش هم نمیشه کرد. هستی ربا امروزها که غایب درس سیاستم هستی ربای چشم توگگ می ربایدم* امروزها نگاه تو...! آری نگاه تو...! سرگشته ساخته است مرا بی نهایتم خوش باد این همیشه نرفتن سر کلاس هرگز مباد در سر راه ات غیابتم دانشکده بهانهی تکرار بیش نیست تا شهر حسن و ناز تو شد استقامتم میارزد این که بهر تو قربانیاش کنم این درس پوچ و مدرک و حتا فراغتم وقتی تمام فلسفه در چشمهای توست دیگربه علم منطق و برهان چه حاجتم ای بی خیال، سرکش، مغرور و سنگدل با جور چشمهای تو من خیلی راحتم من قایق شکسته و تو بحر پر خروش گه موج گاه ساحل تو شد اقامتم امروزها زبس که دچار تو گشته ام همرنگ هیچ گیج نمیشه شباهتم امروزها زافسون چشمان مست تو سرشارازغزل شده حرف و روایتم.
*: قافیه بستن "رباید" با "سیاست، نهایت،غیابت" اشتباه ادبی هست. اما این جا "می ربایدم" آگاهانه بجای "برده طاقتم" آمده است.
پریشانم، دلم تنگه، دلم خون سرم گیجه ز دود تلخ قلیون سرم گیجه ولی جای تو خالی سر خط نقطه نقطه باز قلیون *** پریشانم، خراب و خسته ام من دچار این دل بشکسته ام من پریشانم، پریشانی چه خوبه که در پای غمت بنشسته ام من *** پریشانم، پریشان مثل خویشم برو، هرگز نیا دیگر به پیشم نمیفهمی تو احوال دلم را خرابم، خوار و زارم دل پریشم *** نیی زار و خرابم همچو مجنون* جگر خونم، جگرخونم، جگرخون به جای چشم هایت قوه امشب به جای تاب زلف ات دود قلیون 28/10/2006 *نیی: گویش هزارگی هست که مفهوم حاضرنبودن و غایب بودن کسی را می رساند. سه روزه نمره ات در دست رس نیست مرا کشتی عزیزم قهر بس نیست؟ نمی فهمی تو قدر لحظه ها را رقیب بچه گی های تو کس نیست *** سه روزه گوشی ات بالا نه میشه خاموشی یا به زنگ ما نه میشه میسج کردم که حرفی با تو دارم نوشتی مصروفم حالا نه میشه *** شده چندی که با رخ نهمیتی میسج و زنگ مه پاسخ نهمیتی مه در شطرنج نازت مات میشم چرا شاه مه گشت رخ نهمیتی *** سه روزه زنگ مه رد می کنی تو به جانم ظلم بی حد می کنی تو او شب گفتم که یک بوسه زتلیفون به خنده گفتی ام: بد می کنی تو! چرا پر اضطراب و نا قراری چرا می لرزی مثل بید واری دیشب گفتم که فردا بوسه میتی؟ میسج کردی برای من که آری 29/2/2007 رفتن کنار هم...! پکی بزن که دلهره ات زیر و رو شود پکی بزن که دلهره بی آبرو شود پکی بزن و دود کن و دود کن ودود تا حلقه حلقه حلقه شود، شکل مو شود دود کن سیاه کن همه ی قهوه خانه را وین هم سیه چو بخت من و بخت تو شود دود کن و گنگس و گیج برون شو میان شهر تا گیج و گنگس مردم این چارسو شود لختی نگاه گیج گیج ات را بمن بدوز تا طبع من پر از غزل و هایکو شود آنگه کنار بازوی من گیج ره بیافت تا شهر غرق همهمه و های هو شود دلهره، عشق، کابل، رفتن کنارهم پکی بزن که دلهره ات زیر و رو شود 29 /10/1385 عزیزم ! کمتر مرا به فتنهی چشم ات خراب کن کمتر مرا به فته و نازات عذاب کن آتش نشو، مغولی مکن، شعله ام مزن آش گرفته جان و دلم، فکر آب کن در دادهی تمام رگ و ریشهی مرا کمتر مرا به آتش عشق ات کباب کن دیوانه ام، جنون زدهی شهر چشم تو کمتر مرا دچار غم و اضطراب کن دیوانه ام عطش زده و تشنهی تن ات دیوانه ام، بیا عطشم را مجاب کن دیوانه ام جنون زده، زنجیری و اسیر زولانه ام به گیسوی پرپیچ وتاب کن نه کافرم و گبرم و تو کفر و دینمی کمتر بمن روایت دین وحجاب کن من یک کلام عاشق لامذهب تو ام کمتر بمن حدیث گناه و ثواب کن شور و غرور و عشق مرا دست کم نگیر دختر ! بیا و روی جنونم حساب کن با آن که عمر و زندگی ام دادهای به باد باری بیا زمهر عزیزم خطاب کن 10/12/1385 زنجیری دچارم بدرقم با چشم های پر زجادویت اسیرم نازنین در نخ نخ زنجیر گیسویت کمی فکرد لم را کن الا زیبای سنگین دل میازارم پری جان با گریز چشم آهویت چه میخواهی تو از بیچارگی های دل تنگم بگو جان میستانی قیمت آن خال هندویت؟ منم زنجیری و سرگشته شهر نگاه تو مرا بیرون مران با طفل نازت از در و کویت گره واکن ز گیسویت، جنون انگیز تر گردی کمند آسا بیفگن حلقه حلقه روی بازویت نهال پر گل بادام پیش خانه را مانی و گنجشکان عاشق نیشه از گل های خوش بویت انارستان آغوش تو فردوس است و من آدم بیا حوای من تا سر گذارم روی زانویت 10/12/1385 خوابگاه دانشگاه 7 صبح
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت
14:9 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت
14:7 توسط آصف آشنا| |
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت
12:5 توسط آصف آشنا| |


