شنبه چهارم خرداد 1387
درود!
یک خبر
پس از یک مدت درگیری با خودم، سرانجام امروز قضیه چاپیدن و نچاپیدن اولین مجموعه شعرم را نهایی کردم. یعنی قرار شد بچاپانم. منتظر باشید.
اما تا چاپ میشه کی زنده کی مرده. پس بگذار این آخرین غزل قبل از چاپ مجموعه ام را که هنوز نه نام دارد و نه طرح روی جلد و دنگ و فنگ های دیگر، بگذارم روی صفحه که برود به سوی یار.
بیا بنوش،برقص
من و تو ایم دو تا نام، دو کلمه، دو حرف
که گاه کرده جدا شان عروض و گاهی صرف
منم کلمه ای بی ربط و پرت و بی معنا
ولی معانی تو هست چون نگاهت ژرف
تو آفتابی و در اوج آسمان جایت
منم به روی زمین در مقابلت چون برف
به هر طرف که زدم بی تو، در به در گشتم
بس است دوری عزیزم! بیا برام بصرف
بیا، نترس، بیا تا که تف بی اندازیم
به روی رسم زمانه و مردم بی ظرف
بیا بخند کنارم، بیا بنوش برقص
به بی خیالی مردم و حرف شان بی"حرف"
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
کبوتر باز
زنگ گوشی شکست خوابم را، باز هم دختری که پشت خط است
باز هم نیم شب الو...، سلام...، از دل بستری که پشت خط است
یک صدای لطیف و نرم که من...، من...مگر باز یاد تان رفته است...
می شود گرم این سر سردم، کم کمک با سری که پشت خط است
قصه ی دیدن و قرار مدار، ساعتی ...، رنگ چادرم...، سر وقت ...
صحبت عشق رنگ می گیرد، باز با دلبری که پشت خط است
آسمان است سقف خانه و من کودک شوخم و کبوتر باز
می زنم اشپلاق و جال به دست، عاشق کفتری که پشت خط است
هر دو تا مست مست می خندیم، محور گفتگو ....، بدن...، بوسه...
...قصه یک باره قطع می گردد با صدای دری که پشت خط است
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
به: "فاطمه واژه"
گرووشا
دنیا شرو شور و تلاش و خستگی دارد
دنیا به هر جا مستی و آشفتگی دارد
دنیا "گرووشا"٭ میشود، سرباز، عقل و عشق
دنیا همیشه رنگ رنگ آواره گی دارد
دنیا به روی پرده می آید که می خندی
با خنده ات دنیا برایم تازه گی دارد
دنیا چه زیبا میشود با برف، با باران
وقتی که آدم با کسی دلبستگی دارد
دنیا پر از سرعت، شتاب و راه پیمودن
دنیا هزاران "کندورا"٭، "آهستگی"٭ دارد
□
تو فکر کردن را همیشه خوب بازی کن
دنیا به طرز فکر آدم بستگی دارد.
٭: گرووشا، نقش مرکزی در نمایش نامه "دایره گجی قفقازی" نوشته "برتولت برشت" و اولین نقش است که "فاطمه واژه" در پنجمین جشنواره تیاتر ملی افغانستان، در تابستان 86 در لیسه استقلال با موفقیت غافلگیرانه اجرا کرد. در این نقش "گرووشا" با آواره گی، مسوولیت مادری و عشق یک سرباز درگیر است.
٭: کندورا: میلان کندورا، نویسنده فرانسوی چک تبار.
٭: آهستگی: رومان فلسفی-اروتیکی که میلان کندورا نوشته است.
نوت: هیچ کسی حق ندارد به "خانواده گرابی در وبلاگ" متهم ام کند. مانده ام که "فاطمه واژه" بخواند.
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
اتفاق بزرگ
دو پیراهن فاصله
برهنگی ات اتفاق برزگ است
که بازوانم را از تو سرشار می کند
که اهلی می کند
این انگشت های افغانی ام را
برای لمس کردن،
و چه تلخ است دو پیراهن فاصله
وقتی پستان هایت را در آغوشم می فشاری
بگذار دست هایم این اتفاق را رقم بزند....
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
خاطره
خاطره
دو تا پیاله ی خالی دو تا بدن بی حال
و مانده ایم دو تایی ز می زدن بی حال
من و نگار دو تا غرق هم دو تا وحشی
من و نگار برون از دو پیرهن بی حال
و لب به لب شده افتاده ایم روي به هم
دو تا خراب و تراب از تماس تن بی حال
دو دست سست عرق کرده دور گردن من
و دور گردن او دست های من، بی حال
دو ساعت است که ما پیچ خورده ایم به هم
بدون هیچ ...، بدون گپ و سخن، بی حال
دوشنبه ششم اسفند 1386
تو قندهار عشق منی ...
من وحشت ام ترور و غم و انتحاری ام
از زندگی و هستی بی تو فراری ام
چندیست مثل ماهی در آغوش ساحلی
گل کرده است در پی تو بیقراریام
برگرد موج سرکش وحشی، به سوی من
تا کی مرا به حال خودم می گذاریام
برگرد تا شنا بکنم روی سینه ات
دنبال شیرماهی تو من شکاری ام
بگذار تا فرو بروم در درون تو
دگر نمانده حوصله و برد باری ام
تو قندهار عشق منی، با گل انار
پایان بده عزیز، به این بی بهاریام
بگذار تا انار ترا دست چین کنم
آخر چرا مزاحم خود می شماریام.
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
"نفرین به لحظه ها که مرا از تو دور کرد"
آنان که ظرفیت دوستداشتن دارند، ولنتاینز روز شان باد و پر از خاطره و آرامش.
و اما تو!
امپراطور!
جهنمی شده ام از غم شما دختر
از آن دمی که شدم از شما جدا دختر
بیا و روی جدایی سیاه کن، خط زن
مرا مکن به چنین درد مبتلا دختر
ترا کی گفته که با من قدم نزن در شهر
کی بوده آن سگ نامرد بی خدا، دختر؟
زمان همیشه بدهکار عاشقی بوده
بیا ز عشق بخوانیم همنوا دختر
سه روز بعد "ولنتانیز" می رسد از راه
بیا که می گذرد روز عاشقا دختر
خراب کردهای پیر و جوان کابل را
تو ای پدیدهی بی باک کوچهها، دختر
به ناز و عشوه در این شهر، امپراطوری
تو ای ستمگر در دانه، ای بلا، دختر!
یادت بخیر!
امشب هوای شعر و غزل گفتن آمده
یادت بخیر! یاد تو یاد من آمده
امشب دوباره خواهش عریان پیکرات
در جان من به هیئت پیراهن آمده
امشب منم خمار تو و تشنهی تنات
در شکل تو به بسترام اهریمن آمده
این اهرمن همیشه مرا زجر می دهد
امشب دوباره بهر من آزردن آمده
آخر چهگونه میشود از تو فرار کرد
در خواب هم خیال تو، جان من آمده
□
اما بگو به باور تو عاشقات، که من...
گاهی به قدر دانهی یک ارزن آمده؟
